خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





یک سالگیت مبارک موچولو

    سلام سلام سلام

    چه دیر کردی      خوش اومدی    به به چرا خجالتم دادی   کادو رو بده به من و برو بشین جای بچه ها

    خب دییگه همه اومدن

    منم بیام

    خب بچه ها ساکت ساکت من یه کم به حرفم

    به همه بچه هایی که لطف کردن اومدن و قدم رنجه فرمودن و ما را خجالت دادن یه دنیا ممنون

    از خودتون پذیرایی کنین تا من به حرفم      اااا سحر کخ نریز رو بچه ها

    همین طورکه می دونید یا نمی دونید امشب تولد یک سالگی وبلاک کوچولومه

    یک سالی که با شادی خوشی گذرونده شد

    بذارید برم از اول اول     ااااا  بچه ها ساکت حتما بایداسم ببرم اهورا انقد اتیش نریز

    تفریبا برمی گردیم به سه چهار سال پیشاااا خیلی رفتیم عقب گفتم ۳ ۴ سال بیا جلواااااااا باز زیادی زفتی جلو ۴ ســـــــــال  اهااااا

    که فسقلی بودم که معلم انشامون گفت برای هفته دیگه یک انشا بنویسید با موضوع ازاد

    که من هم همون موقع درون مغزم انفجاری رخ داد و تصمیم گرفتم داستانی در مورد هری پاتر بنویسم

    و سر انجام داستانی پدید امد که خیلی نقص داشت

    بردم و سر کلاس انشا خوندم و برای طنز هم اون موقع اسم داستان هم گذاشتم جعفرپاتر خلاصه با استرس و ترس فراوانی خوندم همه بچه ها خیلی جذب داستان شدن و باعث شد که به هری پاتر علاقه  پیدا کنن و جالب بود که همه واسه هیچ انشایی توجه ایی نمی ذاشتن اما گوش ها تیز بود که چی می خونم

    بهترین کاری که معلم انشامون کرد در اون زمان کرد و من هیچ وقت یادم نمیره این بود که بعد انشا می گفت که بچه ها انتقاد کنن که این خیلی در کامل کردن کمک کرد مخصوصا معلم گلم هم بعد انشا خودش ایراد ها را گرفت و خیلی خوب بود این کارش

    خلاصه در دفتر این انشا بسته شد تا سال بعدش یعنی سوم راهنمایی سالی که تا اخرای سال معلم نداشتیم ویکی معلوم نبود از کدوم سرزمینی اوردن که اصلا اسم هری پاتر به گوشش نخورده بود و شاید هم می خواست من ضایع کنید   

    باز اون معلم گفت یه انشای ازاد را بیارید و من چون هر سال دفتر انشایم را جمع اوری می کنم رفتم سراغ همون داستان سال پیش و کامل ترش کردم و بردم سر کلاس

    ولی این دفه این معلم با اون معلم ۱۸۰ درجه فرق می کرد و همون طور که گفتم نمی دونست هری پاتر چیه و اصلا از انشای من خوشش نیامد ولی بچه ها خیلی خوششون اومد و سرانجام این سال نمره ۱۶ ایی بود که در دفتر من بعد از انشا به یادگار نشست

    و باز اون دفتر کنار گذاشتم تا سال اول دبیرستان...

    اما امسال چه معلم گلی بود امسال یک معلمی به من خورد که عاشق هری پاتر بود و ۴قسمت هری پاتر را به بهانه بچه اش ازم می گرفت و نگا می کرد و همون علاقه معلمم باعث شد که این دفه به طور بسیار جدی تر به همون داستان ۲ساله بپردازم و روش خیلی کار کردم چون این دفه با دفعات دیگه فرق می کرد و اول دبیرستان بودم و می خواستم واسه معلم ادبیات بخونم

    خلاصه رو داستان کار کردم و با دوستی بسیار دوست داشتنی به نام اهورا اشنا شدم که از اون طرفداران تو اتیشه داستان های هری پاتر بود و این باعث شد که او داستان من را ببیند و او هم نظر دهد

    و سر انجام وقتی از معلم گرفتم و من داستان را طوری نوشتم که اگر کسی از هری پاتر هیچی نمی دونه هم متوجه شه و بردم خوندم

    و بچه ها خیلی خوششون اومد و داستان هم طوری بود که به ته نمی رسید و ادامه داشت

    و یه روز نشستم یه کم فکر کردم ویه طرح کلی از داستان واسه خودم رو برگه نوشتم و تصمیم گرفتم ۷ قسمت بنویسم

    و با خودم گفتم که می خوام همه از داستانم با خبر شن(حالا انگار چی هم هست)ولی رویاهای بچگانه در سرم بود که روزی بشه بدم واسم چاپ کنن

    شبی در ۱۰ اسفند ۱۳۸۶ در ساعت ۹ خوردیی وارد اینترنت شدم و به چت روم رفتم و مدام پیغام می دادم کسی می تواند که در داستان من کمکم کند

    که یهو یک کسی که هیچ وقت محبتش یادم نمی ره به من پیغام داد که چه کمکی می تونم بکنم

    و من گفتم که می خوام داستانم را همه بشناسن و همه بخونن و می خوام چاپ بشه

    و اون گفت که چرا نمی ری وبلاگ بسازی وداستانت را اونجا بذاری

    من گفتم وبلاگ چیه؟!!!!

    گفت مثل یک سایتی می مونه که مال خودته......

    یهو از خوشحالی داد زدم که می تونم یک سایت داشته باشم

    و خلاصه ادرس بلاگفا را ازش گرفتم و رفتم مراحل وبلاگ سازی را گذروندم و وبلاگ ساختم

    و خیلی ذوق کردم که تونستم یک عکس از هری پاتر درون سایتی بذارم که مال خودخودمه

    بعد انققققد این ور اون ور گفتم سایت دارم من سایت دارم حتی فردا همون روز رفتم ادرس وبلاگم نوشتم و انقد پز می دادم

    اون زمان مطالب مجله شوکا را دادم واسم تایپ کنه وبرام بریزه رو سی دی تا بریزم تو وبلاگم

    و اون موقع تنها دو بازدید کننده داشتم که یکی اهورا بود ویکی هم فرید

    اخه اون موقع فکر کنم وبلاگی راجه به هری پاتر نبوده یا شایدم من نمی دیدم

    ماه اسفند و فروردین فقط اهورا و فرید بودن که مایه دلگرمی من بودن

    وسرانجام اولین وبلاگ نویس هری پاتر در۳۱ فروردین به نام سارابلک وارد وبلاگ من شد و با هم اشنا شدیم و بعد هم سایت دیوانه ساز در۵ اردیبهشت برای وبلاگ من نظر داد و این خیلی رو من تاثیر گذاشت و باعث پشت کاری برای من میشد و بعد هم که با مصطفی و نسیم و پدرام و پری ناز و .... اشنا شدم

     روز های خوش با هم گذروندیم و مخصوصا تابستون که واقعا عجب روزاییی بود بهترین روزای عمرم می گذروندم چه شب ها که با مصطفی تا ۳ یا ۴ شب بیدار می موندم و با هم صحبت می کردیم وچه کل کل ها با این انتی بی ها میکردیم و....

    خلاصه تابستون بچه ها هر روز به هم دیگه سر می زدند و اپ می کردند

    ولی یهو با شروع مدرسه بیشتر بچه ها رفتن و خیلی کم میامدن و کلا سوت کور شد فضای وبلاگ های هری پاتر و دیگه تقریبا ۳ ۴ نفر بیشتر نموندیم

    به نظر من بدترین فصل همین فصل پاییز بود که هیچ کی نبود

    ولی با گذشت پاییز زمستان فرا رسید

    زمستانی که با هک وبلاگ پدرام و وبلاگ گروهی بچه ها شروع شد

    شخصی با نام سالازار با جمله تالار اسرار باز شده است دشمنان مواظب باشن یکی یکی وبلاگ ها را هک می کرد

    اولین کاری که من کردم این بود که بچه ها را پنج شنبه در ساعت ۸ جمع کنم تا صحبت کنیم و ببینیم چه کار باید بکنیم

    اما انگارکسی پیغام من را نگرفت یا واسش اهمیت نداشت و نهایتا فقط فکر کنم من مصطفی پدرام اومدیم

    هر ۵ یا ۶ روز یکی  از وبلاگ ها هک می شد و من هم ناراحت تر و عصبانی  تر می شدم و تصمیم گرفتم که با سالازار وارد صحبت کنم برای همین به وبلاگش رفتم و گفتم که ادد کنه من

    با سالازار صحبت کردمم و دلیل هک شدن بچه ها را ازش پرسیدم و گفت که خون فاسد بودن انهاست یا واسه انتقام بوده یا  هم طرفدار هری و دنیل بوده

    و گفت که من کاری به وبلاگ تو ندارم

    ولی من طاقت نداشتم هک شدن وبلاگ ها را ببینم و خیلی کار ها کردم تا بتونم یه جوری پس بگیرم اما تنها نتیجه ان معرفی من به عنوان یک افغانی و هک وبلاگم بود

    اولش عصبانی شدم ولی سالازار گفت که شوخی است و این کار ما برای کتاب هری پاتر۷ است

    روزها گذشت و تقریبا همه وبلاگ ها هک شد تا سالازار چند روز پیش اپی کرد و همه چیز گفت و همه وبلاگ ها را پس داد

    اما به نظر من تقریبا این کار بی فایده  بود هست خواهد بود

    وفکر نکنم تغیری در وبلاگ ها رخ دهد من که همینی که هستم واسه همیشه می مونم و هیچ تغیری نخواهم داد چون مگه کار اشتباهی دارم که تغیر بدم

    سالازار گفت از دمونتر کپی نگیرید که نمی گیرم

    تولد این بازیگرا را نگیرین که می گیرم بله چون به خاطر این که زحمت می کشن و نقششون به این قشنگی ایفا می کنند بهشون علاقه دارم و اصلا هم به حاشیه ها کار ندارم که مثلا اون با اون دوست شده اون یه کاراییی کرده و .....

    و تعداد نظرات هم من نمی فهمم چه مشکلی دارین

    سالازار نوشته بود که نظرات به ۴ رقمی می رسه اما بازدید ها به تعداد انگشتان دست هم نمی رسه....

    خب نرسه یکی دوست داره زیاد نظر بده یکی دوست داره یه نظر بده به من تو چه ربطی داره یه مسیله کاملا شخصیه ولی وبلاگ من که الحمدالله همه می شناسن و همین که از وبگذر بفهمم به وبلاگم اومده خوشحال می شم یا اومده خونده و ۱۰۰ تا نظر گذاشته

    بعدشم مگه تعداد نظرات یا تعداد کسانی که نظر می دن بیانگو تعداد بازدید کننده ها است شآید یکی بیاد بخونه و نظر نده

    خلاصه من اصول کارم با زیاد نظر دادنه و تو وبلاگم هم هر کس هر جور دلش می خواد می تونه نظر بده

    خب دیگه صحبت های یه ساله من تموم شد....

    اااااااااا بچه ها شما خوابییدیییین؟!!!!

    داستان که تعریف نمی کنم....

    بابای


    این مطلب تا کنون 12 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : وبلاگ ,خیلی ,داستان ,پاتر ,معلم ,گفتم ,تصمیم گرفتم ,بازدید کننده ,تعداد نظرات ,سایت دارم ,دوست داره ,
    یک سالگیت مبارک موچولو

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده