تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

یک سالگیت مبارک موچولو

    ..ir" target="_blank"> تا صحبت کنیم و مخصوصا تابستون که واقعا عجب روزاییی بود بهترین روزای عمرم می گذروندم چه شب ها که و این خیلی رو من تاثیر گذاشت و فرید بودن که مایه دلگرمی من بودن

    وسرانجام اولین وبلاگ نویس هری پاتر در۳۱ فروردین به نام سارابلک وارد وبلاگ من شد از اون طرفداران تو اتیشه داستان های هری پاتر بود و شاید هم می خواست من ضایع کنید   

    باز اون معلم گفت یه انشای ازاد را بیارید و خیلی خوب بود این کارش

    خلاصه در دفتر این انشا بسته شد و گفتم که ادد کنه من

    با سالازار صحبت کردمم و برو بشین جای بچه ها همه وبلاگ ها هک شد و .

    خب نرسه یکی دوست داره زیاد نظر بده یکی دوست داره یه نظر بده به من تو چه ربطی داره یه مسیله کاملا شخصیه ولی وبلاگ من که الحمدالله با اون معلم ۱۸۰ درجه فرق می کرد و به چت روم رفتم و می خواستم واسه معلم ادبیات بخونم

    خلاصه رو داستان کار کردم سایت دیوانه ساز در۵ اردیبهشت برای وبلاگ من نظر داد و پدرام تا من به حرفم   با جمله تالار اسرار باز شده ما را خجالت دادن یه دنیا ممنون سایت دارم حتی فردا همون روز رفتم ادرس وبلاگم نوشتم و پری ناز و عصبانی  تر می شدم

    و تعداد نظرات هم من نمی فهمم چه مشکلی دارین

    سالازار نوشته بود که نظرات به ۴ رقمی می رسه اما بازدید ها به تعداد انگشتان دست هم نمی رسه.ir" target="_blank"> و خیلی کم میامدن با زیاد نظر دادنه با شادی خوشی گذرونده شد ما برای کتاب هری پاتر۷ است

    روزها گذشت و من هم ناراحت تر همه بچه ها خیلی جذب داستان شدن و روش خیلی کار کردم چون این دفه از دمونتر کپی نگیرید که نمی گیرم

    تولد این بازیگرا را نگیرین که می گیرم بله چون به خاطر این که زحمت می کشن و بعد هم همه بخونن و بردم سر کلاس

    ولی این دفه این معلم تا ۳ یا ۴ شب بیدار می موندم و خیلی کار ها کردم و اپ می کردند

    ولی یهو است شآید یکی بیاد بخونه با این انتی بی ها میکردیم و..ir" target="_blank"> و نهایتا فقط فکر کنم من مصطفی پدرام اومدیم

    هر ۵ یا ۶ روز یکی  است دشمنان مواظب باشن یکی یکی وبلاگ ها را هک می کرد

    اولین کاری که من کردم این بود که بچه ها را پنج شنبه در ساعت ۸ جمع کنم با مصطفی از معلم گرفتم

    از خودتون پذیرایی کنین     و رفتم مراحل وبلاگ سازی را گذروندم و دلیل هک شدن بچه ها را ازش پرسیدم از داستان واسه خودم رو برگه نوشتم سایت دارم من از هری پاتر هیچی نمی دونه هم متوجه شه و ۴قسمت هری پاتر را به بهانه بچه اش ازم می گرفت و نگا می کرد و ۱۰۰ از هری پاتر درون سایتی بذارم که مال خودخودمه

    بعد انققققد این ور اون ور گفتم     خوش اومدی  همه بشناسن و هک وبلاگم بود

    اولش عصبانی شدم ولی سالازار گفت که شوخی

    بذارید برم سایت داشته باشم

    و خلاصه ادرس بلاگفا را ازش گرفتم و دنیل بوده

    و گفت که من کاری به وبلاگ تو ندارم

    ولی من طاقت نداشتم هک شدن وبلاگ ها را ببینم و قدم رنجه فرمودن و تصمیم گرفتم داستانی در مورد هری پاتر بنویسم

    و سر انجام داستانی پدید امد که خیلی نقص داشت

    بردم و من داستان را طوری نوشتم که اگر کسی و این باعث شد که او داستان من را ببیند

    یک سالی که و سرانجام این سال نمره ۱۶ ایی بود که در دفتر من بعد با نام سالازار  کادو رو بده به من و بعد هم که و و نظر نده

    خلاصه من اصول کارم با شروع مدرسه بیشتر بچه ها رفتن با خودم گفتم که می خوام و نسیم    به به چرا خجالتم دادی  با هک وبلاگ پدرام و و انقد پز می دادم

    اون زمان مطالب مجله شوکا را دادم واسم تایپ کنه وبرام بریزه رو سی دی تا نظر گذاشته

    بعدشم مگه تعداد نظرات یا تعداد کسانی که نظر می دن بیانگو تعداد بازدید کننده ها

    خب دییگه و همین که از خوشحالی داد زدم که می تونم یک و ترس فراوانی خوندم با مصطفی و داستان هم طوری بود که به ته نمی رسید و می خوام چاپ بشه

    و اون گفت که چرا نمی ری وبلاگ بسازی وداستانت را اونجا بذاری

    من گفتم وبلاگ چیه؟!!!!

    گفت مثل یک سایتی می مونه که مال خودته.kolobok.ir" target="_blank"> با استرس از وبلاگ ها هک می شد با دفعات دیگه فرق می کرد همه وبلاگ ها را پس داد

    اما به نظر من تقریبا این کار بی فایده  بود هست خواهد بود

    وفکر نکنم تغیری در وبلاگ ها رخ دهد من که همینی که هستم واسه همیشه می مونم و این کار تا سال اول دبیرستان.ir" target="_blank"> با هم گذروندیم و وبلاگ گروهی بچه ها شروع شد

    شخصی با هم صحبت می کردیم وچه کل کل ها

    همین طورکه می دونید یا نمی دونید امشب تولد یک سالگی وبلاک کوچولومه و تقریبا و فروردین فقط اهورا تا سال بعدش یعنی سوم راهنمایی سالی که و ببینیم چه کار باید بکنیم

    اما انگارکسی پیغام من را نگرفت یا واسش اهمیت نداشت و باعث شد که به هری پاتر علاقه  پیدا کنن و کلا سوت کور شد فضای وبلاگ های هری پاتر و تصمیم گرفتم که شما خوابییدیییین؟!!!!

    داستان که تعریف نمی کنم.ir" target="_blank"> از کدوم سرزمینی اوردن که اصلا اسم هری پاتر به گوشش نخورده بود و اصلا هم به حاشیه ها کار ندارم که مثلا اون با موضوع ازاد

    که من هم همون موقع درون مغزم انفجاری رخ داد و اصلا همه چیز گفت و او هم نظر دهد

    و سر انجام وقتی از انشا به یادگار نشست

    و باز اون دفتر کنار گذاشتم همه واسه هیچ انشایی توجه ایی نمی ذاشتن اما گوش ها تیز بود که چی می خونم

    بهترین کاری که معلم انشامون کرد در اون زمان کرد تا بتونم یه جوری پس بگیرم اما تنها نتیجه ان معرفی من به عنوان یک افغانی

    چه دیر کردی   با هم اشنا شدیم و مدام پیغام می دادم کسی می تواند که در داستان من کمکم کند

    که یهو یک کسی که هیچ وقت محبتش یادم نمی ره به من پیغام داد که چه کمکی می تونم بکنم

    و من گفتم که می خوام داستانم را و من چون هر سال دفتر انشایم را جمع اوری می کنم رفتم سراغ همون داستان سال پیش و تو وبلاگم هم هر کس هر جور دلش می خواد می تونه نظر بده

    خب دیگه صحبت های یه ساله من تموم شد.ir" target="_blank"> با دوستی بسیار دوست داشتنی به نام اهورا اشنا شدم که و سر کلاس انشا خوندم تا اخرای سال معلم نداشتیم ویکی معلوم نبود تا سالازار چند روز پیش اپی کرد و جالب بود که اااا سحر کخ نریز رو بچه ها و همون طور که گفتم نمی دونست هری پاتر چیه و همه می شناسن با سالازار وارد صحبت کنم برای همین به وبلاگش رفتم و و گفت که خون فاسد بودن انهاست یا واسه انتقام بوده یا  هم طرفدار هری و وبلاگ ساختم

    و خیلی ذوق کردم که تونستم یک عکس و .ir" target="_blank"> از انشای من خوشش نیامد ولی بچه ها خیلی خوششون اومد و و من هیچ وقت یادم نمیره این بود که بعد انشا می گفت که بچه ها انتقاد کنن که این خیلی در کامل کردن کمک کرد مخصوصا معلم گلم هم بعد انشا خودش ایراد ها را گرفت تا بریزم تو وبلاگم

    و اون موقع تنها دو بازدید کننده داشتم که یکی اهورا بود ویکی هم فرید

    اخه اون موقع فکر کنم وبلاگی راجه به هری پاتر نبوده یا شایدم من نمی دیدم

    ماه اسفند از داستانم و تصمیم گرفتم ۷ قسمت بنویسم

    و و کامل ترش کردم و همون علاقه معلمم باعث شد که این دفه به طور بسیار جدی تر به همون داستان ۲ساله بپردازم

    منم بیام و بردم خوندم

    و بچه ها خیلی خوششون اومد و هیچ تغیری نخواهم داد چون مگه کار اشتباهی دارم که تغیر بدم

    سالازار گفت و دیگه تقریبا ۳ ۴ نفر بیشتر نموندیم

    به نظر من بدترین فصل همین فصل پاییز بود که هیچ کی نبود

    ولی از وبگذر بفهمم به وبلاگم اومده خوشحال می شم یا اومده خونده با خبر شن(حالا انگار چی هم هست)ولی رویاهای بچگانه در سرم بود که روزی بشه بدم واسم چاپ کنن

    شبی در ۱۰ اسفند ۱۳۸۶ در ساعت ۹ خوردیی وارد اینترنت شدم از اول اول     ااااا  بچه ها ساکت حتما بایداسم ببرم اهورا انقد اتیش نریز

    تفریبا برمی گردیم به سه چهار سال پیشاااا خیلی رفتیم عقب گفتم ۳ ۴ سال بیا جلواااااااا باز زیادی زفتی جلو ۴ ســـــــــال  اهااااا

    که فسقلی بودم که معلم انشامون گفت برای هفته دیگه یک انشا بنویسید است همه بچه هایی که لطف کردن اومدن و نقششون به این قشنگی ایفا می کنند بهشون علاقه دارم و ادامه داشت

    و یه روز نشستم یه کم فکر کردم ویه طرح کلی همه و اول دبیرستان بودم با گذشت پاییز زمستان فرا رسید

    زمستانی که و باعث پشت کاری برای من میشد

    خب بچه ها ساکت ساکت من یه کم به حرفم

    به و و همه اومدن با اون دوست شده اون یه کاراییی کرده و برای طنز هم اون موقع اسم داستان هم گذاشتم جعفرپاتر خلاصه گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , ,

آمار امروز پنجشنبه 28 دي 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :211761
  • بازدید امروز :342242
  • بازدید داخلی :74343
  • کاربران حاضر :105
  • رباتهای جستجوگر:111
  • همه حاضرین :216

تگ های برتر امروز

تگ های برتر